تبليغاتX
روح دنیا (ققنوس)




رويايي كه لذتش در لحظه حال متوقف و محدود بشه،
مثل آب راكد به انتها نزديكه ...
زندگي در جريانه ،
دنبال شادي و روياهايي باش كه در اين جريان پرشتاب، رو به پيشرفته ...
از زمين به آسمان،
از كران به بي كران ،
تا از قطره بودن به اقيانوس بودن برسوندت ...


+ رد پاي قلم  دنیا ققنوس  در يكي از روزاي زيباي زندگي  پنجشنبه سی ام مهر 1388 وقتي حرف دل عقربه ها  21:6  بود | 





بعد از تمام اين باران ها
بعد از برف ها
بعد از تمام شكوفه زدن ها
و بعد از تمام ميوه شدن ها
و حرف ها
و حرف ها
و ...
تو خواهي آمد!ا
قول داده بودي
قول داده بودي
خاطرت هست؟!!!ا

دنيا


+ رد پاي قلم  دنیا ققنوس  در يكي از روزاي زيباي زندگي  جمعه بیست و چهارم مهر 1388 وقتي حرف دل عقربه ها  5:32  بود | 





Time, it needs time

To win back your love again

I will be there, I will be there

Love, only love

Can bring back your love someday

I will be there, I will be there

I´m still loving you

I´m still loving you


I´ll fight, babe, I´ll fight

To win back your love again

I will be there, I will be there

Love, only love

Can break down the wall someday

I will be there, I will be there



If we´d go again

All the way from the start

I would try to change

The things that killed our love

Your pride has built a wall, so strong

That I can´t get through

Is there really no chance

To start once again

I´m still loving you

I´m still loving you



Try, baby try

To trust in my love again

I will be there, I will be there

Love, our love

Just shouldn´t be thrown away

I will be there, I will be there



If we´d go again

All the way from the start

I would try to change

The things that killed our love

Your pride has built a wall, so strong

That I can´t get through

Is there really no chance

To start once again



If we´d go again

All the way from the start

I would try to change

The things that killed our love

Yes, I´ve hurt your pride, and I know

What you´ve been through

You should give me a chance

This can´t be the end

I´m still loving you

I´m still loving you, I need your love

I´m still loving you
+ رد پاي قلم  دنیا ققنوس  در يكي از روزاي زيباي زندگي  جمعه دهم مهر 1388 وقتي حرف دل عقربه ها  12:41  بود | 




I Love this song and the lyric :xxx and have too sweet memoirs with this




Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Dont give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, Im coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
Always doing what youre told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, dont tell me theres no hope at all
Together we stand, divided we fall...


+ رد پاي قلم  دنیا ققنوس  در يكي از روزاي زيباي زندگي  جمعه دهم مهر 1388 وقتي حرف دل عقربه ها  12:39  بود | 




آموختي به من كه در جريان زندگي، گاه فقط بايد رها بود.


گاهي بايد غير قابل تغييرها را پذيرفت و حتي مهر بي انتهاي خدا را برايشان سپاسگزار بود. بسياري از اوقات اتفاقات آنگونه نيستند كه ما آرزو داريم، اما درسها و آموختني هاي زندگي در تمام لحظه هاي آن جاري است.

آموختي به من،  كه هرگز براي خواستن آنچه دلم مي خواهد، با تعصب به خدا اصرار نكنم، چون بر آنچه پشت هر واقعه پنهان است واقف نيستم.

و اطمينان به مهر بي حد خداوند را مثل واقعيتي جاويدان در قلبم نشاندي. در سختي و دشواري تحمل ناخواستني هاي ناخوانده، به من آموختي كه مصائب را ميانبري است كه مرا به خدا نزديكتر ميكند، پس همواره به همه سختي اش مي ارزد و دوست داشتني است، چرا كه مرا به جاودانه ترين نيروي پر مهر كائنات وصل ميكند.

دريافتم كه سختي ها لازمه تجارب ارزشمندند، فقط بايد به دنبال درسي باشم كه در دل اين سختي ها، براي رشد و عبور از تنگي لباس قديمي ام ضروري است.

آموختي به من، كه براي عبور از كوتاهي پله قبلي، بايد سختي صعود را تحمل كنم و شوق بزرگتر شدن را بيش از قناعت به كوچك ماندن دوست بدارم.

روزهاي سختي بود، زيرا آنچه را كه از آن مينويسم يه شبه نياموختم، خوب يادم هست، بي تابي و بي قراري هايم را، اشك ها و راز و نيازهايم را، ابهام و آشفتگي هايم را...

چه روزهايي بود، غرق اميد بودم و آرزو، و چه دير مي گذشت، وقتي در انتظار بودم و نمي دانستم چه پيش مي آيد...

ابهام بود و دلواپسي از دست دادن رويايي شيرين.... فكر ميكردم رسيدن به آرزويم رسيدن به همه چيز است...

حساب هاي دو دو تاي آن روزهاي من، هميشه چهارتا مي شد.

اما امروز خوب ميدانم چشم هاي من براي ديدن بزرگي دنيا چه كوچك بود. چيزهايي كه مي ديدم، در برابر آنچه نمي ديدم، يا قادر به ديدنش نبودم چه ناچيز بود.

آن روزها، اين را نمي دانستم، انگار زمان فاصله اي بود، كه بايد براي دانستنش طي مي شد.

آن روزها گذشت، هرچند به كندي، اين روزها نيز مي گذرد و چقدر شاكرم كه در بي قراري آن روزها، يك چيز را هرگز گم نكردم؛ اينكه در كنار هر دعا اين را نيز از خدا بخواهم، كه آرزوهايي از آرزوهايم را برآورد، كه صلاحم در برآورده شدنشان باشد، هر چند بر من و شكيبايي ام سخت بگذرد.

آرزوي آن روزهاي من بر باد رفت، آرزويي  كه بي صبرانه، مشتاق رسيدنش بودم، اما صلاحديد مهرباني بي انتهاي خداوند در نرسيدن به آن آرزو، در گرو آن برباد رفتن است. و پروردگارم در ازاي آن، به من چيزي بخشيد كه تمام ثانيه هايم، تا امتداد بي نهايت پر شد، از تشكر برباد رفته ها.

آموختي به من، كه خداوند بندگانش را بيش از آنچه مي توانم تصور كنم، دوست دارد، و هرگز براي بندگانش چيزي كمتر از عالي ترين نمي خواهد.

آموختي به من، كه هر وقت به خدا اعتماد كنم، بي قراري هايم به شكيبايي مي ارزد. مصلحتي كه در پشتيباني خدا نهفته است، گاه با صبر و انتظار، هويدا مي شود و گاه براي هميشه از نظر پوشيده است.

اما بطور مسلم در دل آنچه خدا مي خواهد، همواره مصلحتي نهفته است، كه درك نكردن و ندانستن آن دليلي بر نبودنش نيست. و حالا كه پس از روز ها و ماه ها و سالها از زندگي ام، به پشت سرم مي نگرم، وقتي چيزي از خدا مي خواهم و مستجاب نمي شود، در بر باد رفته هايم، جاي پاي و را مي بينم، زيرا، از بخشندگي و توانايي بي انتهاي خدايم به دور است كه چيزي بخواهم و بتواند و به صلاحم باشد و دوستم بدارد و بر من نبخشد؟!؟ كه محال است... و در اين هنگام، در خلوت دو نفره مان، برباد رفته هايم را شكر مي گويم، هر چند اين هرگز آسان نيست.

آموختي به من، كه در عميق ترين دردها، رو به كسي كنم كه نزديك ترين است و سر بر دامن او گذارم. تنها كسي كه شايسته تكيه كردن بي دغدغه است، امين و مطمئن...

آموختي به من، كه دلواپسي ها، تا وقتي او را حس كنم، بهانه زيباي دعوت او هستند از من، پس چه كودكانه است اگر دلواپسي ها مرا برنجاند، وقتي مي توانم بخاطر دعوتش به او نزديك تر شوم.

بي باكانه رها كردن و بسيار سبك بال گشودن و پرواز كردن را، انديشه رها شدن از بند خواسته ها و ناخواسته ها را، تو به من هديه كردي.
و آموختي به من، كه وقتي رها هستم، زندگي چه باشكوه است. و كسي همواره با من است كه بسيار تواناتر از من قادر به گشودن گره هاي كور است.

تو نيستي دوست من، اما بي آنكه بداني، درس هايي به من آموختي، كه سالهاست با من است. و من صميمانه به خاطر تك تك اين درس هاي ارزشمند از تو سپاسگزارم...

+ رد پاي قلم  دنیا ققنوس  در يكي از روزاي زيباي زندگي  شنبه هفتم شهریور 1388 وقتي حرف دل عقربه ها  20:21  بود |